p14

یونا با لجبازی، لب‌هایش را روی هم فشار داد و سرش را پایین انداخت. «گفتم که نمی‌خورم! حالم خوب نیست، می‌خوام برم تو اتاقم.»مینهو که می‌دانست اگر الان کوتاه بیاید، یونا تا شب چیزی نمی‌خورد، با تحکم گفت: «یونا، داری با من لجبازی می‌کنی؟ نمیای سر میز؟»یونا با چشمانی که از لجبازی برق می‌زد، سرش را بالا آورد: «نه! نمی‌خورم!»مینهو بدون اینکه حرف دیگری بزند، ناگهان از جا بلند شد. یونا با دیدن حرکتِ سریع او، چشمانش گرد شد. مینهو با لبخندی شیطنت‌آمیز که همیشه وقتی می‌خواست یونا را از حالتِ دفاعی خارج کند، به لب داشت، به سمت او هجوم برد.«آها… پس لجبازی؟ باشه، ببینیم تا کجا می‌تونی بدویی!»یونا با صدای جیغی کوتاه اما از روی شوخی، شروع کرد به عقب‌عقب رفتن. «نمیخوام! لینو، نکن! لینووو ولم کن!»مینهو با خنده‌ای کوتاه دنبالش می‌افتاد. یونا با آن پای آسیب‌دیده، به سختی اما با سرعتِ یک کودک در حال بازی، در گوشه و کنار سالن و راهروها از این طرف به آن طرف می‌رفت. مینهو هم که می‌دانست نباید فشار بیاورد، اما می‌خواست او را به زورِ محبت بگیرد، دنبالش می‌دوید. صدای خنده‌های کوتاه و نفس‌نفس زدن‌های آن‌ها، فضایِ سردِ عمارت را پر کرده بود.ناگهان، مینهو در میانه راه، مکث کرد. او با مهارتی که فقط در مدیریتِ “یونا” داشت، دستش را ناگهان به سمت زخمِ شکمش برد و چهره‌اش را جوری در هم کشید که انگار دردِ شدیدی به او وارد شده باشد. با صدایی که کمی لرز داشت، گفت: «آخ… یونا… وای…»یونا، که تا لحظه‌ای پیش داشت می‌خندید، در یک ثانیه رنگ از رخسارش پرید. تمامِ لجبازی‌اش پرید و با نگرانیِ تمام به سمت او دوید: «لینو؟! چی شد؟ چیزی شد؟ زخمت… زخمت درد گرفت؟»مینهو که می‌دید یونا با تمام وجود نگران شده، دقیقاً همان لحظه، دستش را از روی زخم برداشت و با سرعت، یونا را در آغوش گرفت. یونا که از شدتِ نگرانی تکان می‌خورد، ناگهان در آغوشِ محکمِ مینهو گیر کرد.مینهو او را محکم چسبید و بدون اینکه اجازه دهد حرفی بزند، او را به سمت میز غذاخوری برد و با ملایمت روی صندلی نشست.بنگچان که تمام این نمایشِ دراماتیک را از دور تماشا کرده بود، با یک لبخندِ پنهانی و لحنی که سعی می‌کرد بی‌تفاوت باشد، گفت: «واقعا بهش نمیاد تا این حد لجباز باشه»مینهو، با لبخند،گفت: «بنگچان، تو لجبازیِ واقعیِ یونا رو هنوز ندیدی… این فقط گرم کردن بود.»
دیدگاه ها (۰)

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 12#لینو #فیکشنساعت ۱۱ شب ـ خانه‌ی م...

تانجیرو نفس عمیقی کشید:«یوکی… می‌تونی راه رو نشون بدی؟»یوکی ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

.....پارت هفدهم.....

سایه‌روشنِ نیمهِ شب.صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ دیواری، تنها صدایی ...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟕یونگی محافظان بیشتری برای یونا تعیین...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏صبح قصر آرام‌تر از همیشه بود....

بچه ها! این ادامه پارت ۱۲ هست اگه ندیدید برین اول اونو بخونی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط